#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_226


- معذرت می‌خوام.

معین با خنده نمکینی که او را جذاب‌تر نشان می‌داد، با همان خنده رو به تارا گفت:

- مهم نیست. راحت باش.

- به اردلان می‌گم اذیتم می‌کنی.

- چه‌قدر تو ناز داری دختر.

تارا دیگر چیزی نگفت. در عوض معین غذای او را با خورشت قیمه آغشته کرد و قاشق غذا را نزدیک دهان او برد و تارا شرمگین گفت:

- خودم می‌تونم بخورم.

- نیازی نیست خجالت بکشی. فعلاً خودم بهت می‌رسم تا حالت خوب بشه.

دکتر از جا بلند شد و در حالی که سمت در می‌رفت رو به معین گفت:

- من دیگه می‌رم. حالش بد شد خبرم کن.

- ممنون دکتر.

- راستی یه فکری به حال اون محافظ بکن انداختمش تو زیرزمین. فکر کنم یه چیزایی شنیده.

- اوکی باشه.

دکتر رفت و معین کل غذا را به خورد تارا داد و داشت سالاد در دهان او می‌گذاشت که تارا سر عقب برد و کمی آب خورد و گفت:

- نمی‌خوام دیگه.

- بخور. یه کم دیگه مونده.

- نه.

- تارا خانوم؟ آمم بخور.

و تا ته غذا را به خوردش داد و گفت:

- حالا شد.


romangram.com | @romangram_com