#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_222
- منم تو نیروی پلیس دکترم. معین یه نفوذی هست که اومده اطلاعات جمع کنه. اون با برادرت همکاره. سرگرد اردلان منش.
- دروغ؟
- راست میگم.
- اگه پلیسه چرا منو فراری نمیده؟
- چون چند نفری بهش مشکوکن. خطرناکه ممکنه جون هر دوتون به خطر بیاُفته.
- مگه نمیگید پلیسه؟ پس چرا به خطر بیاُفته؟
- ما هنوز نتونستیم با مرکز ارتباط برقرار کنیم.
- چرا؟
- چون موقعیت نیست. اگه حرکتی اشتباه بکنیم جون هر سه مون تو خطر میاُفته. اردلان منتظره یه حرکت از ماست تا پلیس فعالیتش و شروع کنه.
- داداشی میدونه اینجام؟
- اونا از این مخفی گاه اطلاعی ندارن فقط میدونن که چند تا هست.
- ما الان کجاییم؟
- میدان انقلاب.
- مگه اینجا تبریز نیست؟
- چی؟
- آخه اون روز که منو دزدیدن داشتن میگفتن منو ببرن پیش رییس که تبریزه. اون هم مثه اینکه گفته که منو ببرن مخفیگاه شهید شاهد... اممم.
دکتر متعجب گفت:
- شاهین؟
- آره آره.
- ببینم تو مطمئنی گفتن رییس تبریزه؟
romangram.com | @romangram_com