#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_221

- به هر حال ببخشید.

- بخشیدم. پسرم برو براش یه آب معدنی بخر. یه غذای درست و حسابی هم براش درست کن. حلال!

- ولی دکتر شما که می‌دونی!

- بله من می‌دونم. این بچه که نمی‌دونه. تو برو من سعی می‌کنم یه سری حرف‌ها رو با جزئیات براش توضیح بدم.

- مواظب باشین. دیوار موش داره.

- می‌دونم برو.

معین رفت و دکتر موقعیت را مناسب دانست و رو به تارا گفت:

- از دست معین ناراحت نباشی! این روزها اعصابش بهم ریخته.

تارا مظلوم گفت:

- ازش می‌ترسم. همش می‌خواد منو بزنه.

- غلط کرده. بلوف زده.

- نه.

- دخترم یه سری چیزا هست که نمی‌دونی لازمه برات رک و پوست کنده توضیح بدم.

- چی؟

- اول باید قول بدی حرفایی که می‌زنیم رو به کسی نگی و از دهنت نپره.

- قول.

- معین پلیسِ، سرگرد سوم دایره بخش جنایی.

تارا متعجب گفت:

- ها؟

- گوش کن.

- باشه.

romangram.com | @romangram_com