#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_220
دکتر گفت:
- برو آب بیار براش.
معین فوری از جایش بلند شد تا برود آب بیاورد، تارا چشمانش را کمی باز کرد و گریست و ناله وار گفت:
- تو رو خدا منو ببرین پیش امیرم.
دکتر دست او را در دست گرفت و مهربانانه فشرد و با لبخند دلنشینی گفت:
- آروم باش دخترم.
- به... من... دست... نزن.
- اومم. من ک*ث*ی*ف و ح*ر*و*م نیستم. هرگز نگو. این کلمات مناسب یه دختر خانوم گل و با وقاری مثل تو نیست.
و دستش را آرام فشرد. همان لحظه معین با لیوان آب آمد و کنار تارا قرار گرفت و نزدیک دهان او برد که تارا سرش را برگرداند. معین گفت:
- مگه آب نمیخواستی؟
- آبی که ح*ر*و*م باشه نه.
- این آب ح*ر*و*م نیست.
- نمیخوام دروغگو.
- داری با اعصاب من بازی میکنیا.
تارا ترسید و بیشتر گریست دکتر به حرف آمد و گفت:
- چته؟ مگه نمیبینی ازت میترسه؟
- ول کن دکتر.
- درست صحبت کن.
- شرمنده. یه لحظه از کوره در رفتم.
- اشکال نداره.
romangram.com | @romangram_com