#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_219
- هر چی دوست داری.
- باشه.
و بعد سمت تلفن رفت. سهند هم سمت اتاق امیر رفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
معین و دکتر بالای سر تارا ایستاده بودند و دکتر داشت او را مداوا میکرد در حال گرفتن نبض او بود که معین گفت:
- دکتر سالاری؟ حالش چطوره؟
- وخیم. حال روحیش خراب. وضع جسمیش هم تعریفی نداره. ضعف و استرس زیاد این دختر رو به این روز رسونده.
- اردلان فداش بشه.
- سرگرد منش نیست تو هی از جون اون بیچاره مایه بذار.
- بله که، برادرشهها.
- خیلی خب. راستی!
- هوم؟
- تونستی با مرکز ارتباط برقرار کنی؟
- نه هنوز. موقعیت ندارم. یه چند نفری هنوز بهم شک دارن.
دکتر سالاری به تارا خیره شد و رو به معین گفت:
- بنده خدا! خانوادهاش میدونن اینجا آوردنش اردلان میدونه؟
- نه هنوز. اونا منتظر حرکت من هستن.
- خب بچه دست بجنبون. این دختر طفل معصوم گناه داره. تا کی سختی بکشه؟
- خودم گیجم والا نمیدونم. معلوم نیست شاهین و دار و دستهاش چه نقشه کثیفی تو سرشونه!
همان لحظه تارا ضعیف نالید:
- آ... آب، آب.
romangram.com | @romangram_com