#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_217

و بعد بلند شد که برود. مصطفی هم که نگرانی اردلان را از چشمان او خوانده بود دلش شور زد و بلند شد و گفت:

- بذار منم بیام.

- خواهش می‌کنم بمون و به جای من جلسه رو اداره کن.

مصطفی مستأصل به اردلان خیره شد که اردلان گفت:

- نیاز باشه خبرت می‌کنم. مطمئن باش.

و بعد از جمعیت خداحافظی کرد و به سرعت از آگاهی خارج شد و سمت خانه امیر رفت.

وقتی به خانه او رسید عباس آقا بیرون در منتظر بود. وقتی اردلان نزدیک شد با سلام و احوال پرسی کوتاهی گفت:

- چی شده؟

- ده دقیقه است هیچ صدایی نمی‌آد. تمام یکی دو ساعت داد و هوار راه انداخته بود.

- باید در و بشکنم.

- من امتحان کردم. نمی‌شه.

اردلان لبخندی زد و گفت:

- آره خب. با هیکل تو هیچی نمی‌شکنه.

عباس آقا لاغر بود و اندامی ولی هم‌سن او بود. شاید یک یا دو سالی کوچک‌تر باشد.

اردلان نزدیک در رفت. محکم به در کوبید. تکانی خورد اما، باز نشد. سپس با ضربه دوم در باز شد و به همراه عباس آقا وارد خانه شد. سراسیمه برق خانه را روشن کرد و خانه را آشفته و امیر را بیهوش روی زمین دید. با عباس آقا سمت او رفت و او را به اتاق خواب بردند و اردلان از عباس آقا تشکر کرد و او را به خانه‌اش فرستاد و فوری با سهند تماس گرفت و دقایقی بعد سهند آمد و امیر را مداوا کرد. ولی، او هم‌چنان بیهوش بود. سهند ناراحت رو به اردلان گفت:

- از تارا خبری نشد؟

- نه متأسفانه.

- آخه چرا؟

- با جاسوسی که برای اونا گذاشتیم چند وقته نمی‌تونیم باهاش ارتباط برقرار کنیم.

- لعنتی.

- لعنت به من.

romangram.com | @romangram_com