#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_216
دلتنگ آغوشی باشی،
که بدانی فقط برای توست.
اما، فرسنگها با تو فاصله دارد.
غروب شده بود، تارا بیحال روی تخت ولو شده بود، ضعف داشت او را از پا در میآورد، معدهاش تیر میکشید و میسوخت، دل درد شدیدی داشت، از خدا کمک خواست و باز هم نام امیر را بر زبان جاری ساخت. این دخترک مگر چه قدر توان داشت؟ تا کجا باید سختی را تحمل میکرد؟ احساس حالت تهوع کرد، به سختی، کرخت از جا بلند شد و سمت دستشوری و حمامی که داخل اتاق سمت چپ قرار داشت رفت و بالا آورد، آب زرد از دهانش خارج میشد، دست و صورتش را شست و از دستشور خارج شد و خود را بیحال روی تخت انداخت و پاهای بی جانش را به هم چسباند، باز هم گریست، تنها همدمش همین گریههایش بود، اگر همینطور پیش میرفت، کمخونی و کمبود کلیسم که به لطف امیر خوب شده بود، دوباره شروع میشد.
چشمانش را بست تا بخوابد و از این درد و ضعف دور شود، اما، بیهوش شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خانه غرق در سکوت بود و تاریک، هیچ صدایی شنیده نمیشد جزء صدای ضربان قلب امیر که بی قرار عشقی بود که حالا کنارش نبود.
حالش خوب نبود و روی مبل دراز کشیده بود. تمام فکر و ذهنش پیش تارا بود. گریه نمیکرد، بغض میکرد، فریاد نمیزد چون گرگی زخمی شیهه میکشید. دلش پر میکشید برای عزیز کردهاش.
به او الهام شده بود. حال تارایش بد شده بود و از دست او کاری بر نمیآمد. داد میزد، حنجره پاره میکرد، ولی، هیچکس جز خدا که شریک دردهایش بود نمیشنید. بلند شد. پریشان در خانه قدم میزد و مدام نام تارا را فریاد میزد. از حرص و عصبانیت وسیله میشکست، پانسمان سرش را باز کرده بود و فقط چسب زخمی کوچک چسبانده بود. گلدان روی عسلی را شکست و گلدان با صدای بدی شکست و هر تکهاش در جایی افتاد. فریاد کشید. بلند و کشیده نام عشقش را ضجه زد.
- تارااا
دستش ضرب دیده بود و خون شدیدی میرفت و قصد بند آمدن هم نداشت. با آن حال دست بر نداشت و هر چه رو به رویش بود را میشکست و نام تارا را ضجه میزد.
خواست گلدان دیگری بشکند که سرش گیج رفت و با سر بر زمین افتاد و بیهوش شد.
همسایهشان که عباس آقا نامی بود صدای او را شنیده بود و به پشت در رفته بود. هر چه امیر را صدا میزد فایده نداشت. نگران بود. نگرانیاش از بابت امیر دلشوره به جانش انداخته بود. وقتی دید موفق نمیشود در را باز کند فوری به خانه رفت و شماره اردلان را گرفت و با او در میان گذاشت.
اردلان به محض اینکه فهمید فوری سالن جلسات را ترک کرد در دل او نیز شور افتاد، مصطفی که حال پریشان او را دیده بود خیره در چشمان اردلان شد و گفت:
- سرگرد چی شده؟
اردلان به او نگاهی کرد، بعد نگاهش بین تک تک جعیت افتاد، حدود ده نفری بودند. نگاه نگرانش را به مصطفی دوخت و گفت:
- باید برم.
romangram.com | @romangram_com