#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_215
- نادر؟ شلاق و بیار.
تارا جیغ کشید و ترسید و التماس کرد و با گریه گفت:
- تو رو خدا. اشتباه کردم دیگه نمیگم.
نادر در را باز کرد و شلاق را دست معین داد و رفت. تارا چانهاش لرزید.
- تو رو خدا.
- یه بار دیگه...
مکث کرد و دوباره ادامه داد.
- یک بار دیگه تکرار کنی میزنمت شیرفهم شد؟
- بله.
- آفرین دختر خوب.
و شلاق را داخل کمد گذاشت و شماتت وار به او گفت:
- بسه دیگه. این همه اشک میریزی چشمه اشکت خشک نمیشه؟
- نه.
- بس کن.
- نمیخوام.
- کافیه. بخوای دوباره سر و صدا ایجاد کنی میگم دکتر بهت آرامبخش بزنه.
- آخرش میاُفتی زندان.
- نمیاُفتم. من کار دارم دختر. خیالت از محافظها راحت باشه یکیش و به قصد کشت زدم برا بقیه درس عبرت شده. دیگه سراغت نمیان. هر کی برات مزاحمت ایجاد کرد بهم بگو.
تارا به تکان دادن سری اکتفا کرد و معین از اتاق بیرون و حال تارا کمی جا آمد. تشنهاش بود و رویش نشد از مردی که گاهاً از او مراقبت میکرد و بیشتر اوقات عصبی میشد آب طلب کند، او که این خانه را کلاً حرام میدانست، حتی آب پاک و زلال خدا را هم در این خانه حرام میدانست، میترسید حتی از آب این خانه را بنوشد و بعد جوابگوی خدایش باشد. به نظرش چرا مرد که نیمی از حواسش به او بود، نمیدانست که او غذا خورده یا نه؟ اصلاً سؤال هم نکرده بود. دلش از این همه بی رحمی گرفت و دلش به تنگ آمد. دلش غذا میخواست، آب میخواست، ضعف کرده بود، این دخترک زیادی پاک بود نبود؟ مگر بد است؟ من که عاشقانه آن دختر را تندیس رویاهایم قرار میدهم. دلش میخواست زنده بماند و امیرش را ببیند. دل او بی قرار بود و آغوش امن شوهرش را میخواست. بی حال گریست.
چه قدر سخت است،
romangram.com | @romangram_com