#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_214


تارا در خود مچاله شد و مردمک چشمانش از ترس لرزید. محافظ کمی به او نزدیک شد و با لحن چندش واری ادامه داد.

- آخی کوچولو ترسیدی؟ می‌خوای بهت حال بدم؟

تارا با تمام جوان جیغ کشید که گلویش سوخت و چهره‌اش از درد گلو در هم شد. لب و دهانش خشک بود و قطره‌ای آب می‌خواست. تشنه‌اش بود. بیش از حد.

محافظ گفت:

- بهت خوش...

همان لحظه معین آمد و مشت محکمی بر دهان او زد و گفت:

- تو چه زری زدی آ*ش*غ*ا*ل؟

و او را به بیرون از اتاق هل داد و پشت سر هم او را کتک زد و به او ناسزا گفت و حرف‌های رکیک زد. تارا که می‌شنید، مدام خجالت می‌کشید و رنگ می‌باخت. و چون جوجه‌ی بی‌پناهی خود را در آغوش گرفته بود و زیر پتو فرو رفته بود. و با صدای بلند هق‌هق‌هایش می‌گریست. معین پس از آن که دست از کتک زدن کشید رو به محافظ داد کشید و گفت:

- ح*ر*و*م_خور ، س*گ_ص*ف*ت. نبینم دیگه غلط اضافی بکنی.

بلند تر داد زد.

- فهمیدی؟

محافظ لرزان چشمی گفت و دو محافظ آمدند و او را بلند کردند و سمت اتاق دکتر بردند. معین دستی به موهای خوشتراش خود کشید و نفسش را پر حرص به بیرون فوت کرد و سمت اتاق تارا رفت، نزدیکش رفت و کنار تخت نشست و او را به آرامی صدا زد.

- دختر؟ دختر خانوم؟

تارا جرئت حرکت نداشت و می‌لرزید، گریه می‌کرد، صدای آرام معین او را آرام نمی‌کرد. معین که دید او قصد ندارد جلو آید دوباره صدا زد.

- تارا خانوم؟

تارا جیغ کشید و با داد گفت:

- چی از جونم می‌خوای؟ برو گمشو، بذار برم. من امیرم و می‌خوام. ح*ر*و*م_ز*ا*د*ه.

معین عصبی و خشمگین شد. او که پاک و صاف بود و مأمور دولت، او که ح*ر*ا*م خور نبود. او حتی وسیله‌ها و چیز‌هایی را که اینجا می‌خورد و استفاده می‌کرد را با حقوق آگاهی تهیه کرد حلال می‌خورد. و تا الان هیچ ح*ر*ا*م*ی را دست و یا لب نزده بود. پتو را به شدت از روی تارا کنار زد و عصبی غرید:

- بهت گفته بودم یه بار دیگه تکرار کنی کتکت می‌زنم.

و بعد برای آن که او را بترساند داد زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com