#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_213
- بسیار خب. منتظرم.
پس از چهل و پنج دقیقه پسرک با غم و اندوه زندگیاش را طور خلاصه برای امیر تعریف کرد، امیر هم تا جایی که میتوانست او را آرام میکرد تا از تنش دور باشد.
ظهر شده بود و امیر از بیمارستان خارج شد و سمت خانه حرکت کرد که سودا با او تماس گرفت. امیر در حالی که رانندگی میکرد، گوشی را جواب داد.
- الو؟
- سلام امیر خوبی؟
- سلام دخترعمو تو خوبی؟
- زنگ زدم ناهار بیای خونهمون.
- ممنون. خودم یه چی میخورم.
- بیا دیگه.
- من بیام غذاتون و با ناراحتیهام کوفت میکنم.
- ما هم ناراحتیم. پس انقد من من نکن و پاشو بیا.
- ترگل خوبه؟
- آره. میای دیگه!
- نه. ظهر بخیر.
و بعد تلفن را قطع کرد. سپس به رانندگی ادامه داد و سمت خانه رفت. ماشین را پارک کرد و وارد فضای تاریک خانه شد. برق را روشن نکرد. کت را از تن جدا کرد و روی مبل پرت کرد و خود را روی مبلی پرت کرد و ولو شد. خانه روشن بود و نور آفتاب از پنجره به داخل خانا تابیده میشد. دلش تارا میخواست. این خانه بوی تارا را میداد. فضای خانه بدون تارا و خندههای زیبایش دلگیر بود. و چه قدر امیر دلتنگ او بود! لبخندی تلخ زد و به یاد شیطنتهای تارا افتاد و بیش از پیش دلتنگش شد. آن قدر به تارا و خاطراتش و خندههایش و لوسبازیهایش فکر کرد که خود به خود چشمان خمار و خستهاش بسته شد و به خواب رفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مخفی گاه شاهین خانی.
تهران_میدان انقلاب.
کد مخفی. 2.2.3.2.24.3.4.12
تارا بیدار شده بود، دوباره سیل اشکهایش روان شده بودند و دلتنگ امیر بود، کسی که تمام تار و پود او بسته به جان او بود و عشق را ترسیم کرده بود. ضعف داشا، دلش درد میکرد، گرسنهاش بود. از دیروز ظهر که ناهار خورده بود دیگر لب به هیچ چیز نزده بود و بعد هم آن اتفاق افتاد. تا الان گرسنه مانده بود و دلش یک دل سیر غذای خوب میخواست، حلال باشد. نه غذایی که با پول حرام وارد دهانش شود. بیشتر گریست و با صدای بلند هق زد. همان لحظه یکی از محافظها وارد اتاق شد و پوزخندی زد و با اکراه گفت:
- حالت خوب نیست؟ بگم دکتر بیاد؟
romangram.com | @romangram_com