#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_212
- خب تیرداد برا چی ذهنت این همه مشوّشه؟
پسرک بیمار که نام او تیرداد بود، سر به زیر نهاد و غمگین گفت:
- دلتنگ مادرم هستم.
امیر درک میکرد، خودش هم مادر نداشت، پدرش را دو سال پیش از دست داده بود و تمام دنیایش به تارا و ترگل خلاصه میشد. مادرش را هفت سال پیش از دست داده بود. دلش برای بیمار سوخت. آرام گفت:
- خدا رحمتش کنه.
- ممنون.
- نگاهم کن.
تیرداد سر بلند کرد و با چشمانی اشکی به امیر خیره شد. امیر وقتی چشمان اشکی او را دید گفت:
- برام تعریف کن.
- از چی؟
- از همه چیز، از اینکه چی شد مادرت مُرد؟!
- نمرد، بابام کشتش.
- خب برام توضیح بده.
- راستش... راستش...
- بگو.
- آخه...
- طوری شده؟
- یه کم، گفتنش برام سخته.
- میدونم. ولی باید حرف بزنی.
- میشه با سانسور بگم بعد که حالم بهتر شد کامل بگم؟
romangram.com | @romangram_com