#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_211
- وضع دستت چطوره؟ دیگه درد نداری؟
- خیلی درد میکنه دکتر.
امیر کمی خم شد و کمی با دست او ور رفت و گفت:
- دست کاری میکنم دردت میآد؟
- آره.
امیر رو به پرستار کرد و گفت:
- یه مسکن بهش بزنین.
- چشم دکتر.
و بعد رو به صدرا گفت:
- تا دو ساعت دیگه مرخصی. راستی از دوست دخترت چه خبر؟
- دیشب گفت دوستم داره. ازش وقت خواستم تا وضع دستم خوب بشه. با پدر و مادرم صحبت کنم برم خواستگاریش.
- خوبه. مؤفق باشی.
و بعد از او عبور کرد و پرده را کنار زد و بست و سمت بیمار دیگری رفت. ( همان پسری که قصد خودکشی داشت. ) نزدیکش رفت و با همان لبخند ظاهریاش گفت:
- به به مردِ جوان. دیگه قصد خودکشی نداری؟
- نمیدونم.
امیر اخمی کرد و گفت:
- حالت خوب نیست؟ ذهنت مشوّشه؟
- اوهوم.
با اینکه خودش هم داغان بود و ذهنش مشوّش بود و تمام حواسش پیش تارا بود، وضع روحیِ مناسبی نداشت، با آن حال لبخندی تصنعی زد و نزدیکش رفت تا او را آرام و درمان کند. صندلی را از کنار دیوار برداشت نزدیک تخت برد و روی آن نشست و گفت:
- اسمت تیرداد؟
- بله.
romangram.com | @romangram_com