#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_210
- دیونه بازی در نیاری! سر خودت بلا ملا نیاری!
امیر نگاهش را از چشمان او گرفت و خیره به جایی دیگر شد و گفت:
- قولی نمیدم.
اردلان با تشر گفت:
- امیر؟
- یه نگاه به خودت بکن، ببین میتونی آروم باشی؟ به خدا نمیتونی، من نمیتونم.
اردلان دو بار بر شانه او زد و گفت:
- من نجاتش میدم. این و بهت قول میدم.
- ممنون.
- راستی ترگل خونه ماست.
- مرسی. امروز میرم برای مدتی براش از مهد کودک مرخصی میگیرم.
- خوبه. من دیگه باید برم. روز خوش.
- روز خوش.
اردلان برای جلسهای فوری به اتاق جلسات رفت.
امیر هم از اداره رفت. به بیرون رفت. سوار ماشینش شد. اول به مهد کودک ترگل رفت و برای او مرخصی گرفت. بعد به خانه اردلان رفت و حدود یک ساعتی آن جا ماند و با سودا کمی حرف زد. با آرشام و دلارام کمی بازی کرد. بیشترین وقتش را برای ترگل گذاشت و این دخترک را که بهانه مادرش را میگرفت، آرام نمود و بعد بیرون رفت و از خانه آنها رفت. در تمام مدت فکر تارا حتی یک لحظه هم از ذهن او خارج نشد.
به بیمارستان رفت تا به بیمارانش سر بزند، حوصلهی کار کردن نداشت اما، مجبور بود.
به بیمارستان که رسید، مستقیم به اتاق کار خود رفت و تلفن را برداشت تا با سهند تماس بگیرد که منصرف شد و بلند شد و کت را از تن جدا کرد و روپوش سفید دکتری را تن کرد و از اتاق خارج شد و سمت بخشِ بیمارستان حرکت کرد.
سمت یکی از بیماران رفت و با لبخندی ظاهری گفت:
- به به صدرا، حالت خوبه؟
- سلام دکتر بله.
romangram.com | @romangram_com