#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_209

- دیشب نخوابیدی؟

اردلان غمگین گفت:

- وقتی نیمی از وجودم نیست خواب به چشمام نمی‌آد.

- ولی اون تمام وجودِ من.

- می‌دونم.

و بعد یقه امیر را کمی فاصله داد و شئ مشکی رنگی را نزدیک گردن او برد و گفت:

- این شنودِ، هر جا می‌ری باید باهات باشه.

- شاید بخوام لباس عوض کنم.

- همین‌طوری که زیر یقه‌ات وصل می‌کنم وصل می‌کنی.

- باشه.

- الان شنود خاموشه. تا موقعی که وقتش نشده باید خاموش باشه. هر موقعی دیدی تو خطری روشن کن.

- چطوری؟

- یه دکمه کنارش هست که می‌زنی روش.

- فهمیدم.

و بعد وصل کرد و گفت:

- خوبه. در ضمن...

کمی مکث کرد و ادامه داد.

- شخص مورد نظر ممکنه خودش و به عنوان بیمار معرفی کنه و بیاد پیشت. حواست جمع باشه.

- باشه.

- امیر؟

- هوم؟

romangram.com | @romangram_com