#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_208


بعد از کمی مکث گفت:

- الانم بیا بریم شنود رو اردلان بهت وصل می‌کنه.

- بریم.

و بعد کفشش را پوشید و به همراه علی از بیمارستان ارتش خارج شد و به سمت اداره رفتند.

وقتی وارد اداره شدند علی او را سمت یکی از ستفان‌ها که پشت میز روی صندلی نشسته بود برد و گفت:

- همین‌جا بمون الان میام.

و بعد رفت. امیر روی صندلی نشست و به علی فکر کرد، که چه مرد فروتن و خوبی است، نگفت چرا گریه می‌کنی! سرکوفت نزد، از همه مهم‌تر به رو نیاورد، اخلاق او را دوست داشت، او را در دل تحسین کرد. سپس ذهنش به سمت تارا سوق گرفت، تارای بی‌گناهش، که پاک و بی‌ریا است و دلکش صاف، وقتی به خود آمد که اردلان دستش را روی شانه او قرار داده بود. به خود آمد و گفت:

- چیزی شده؟

اردلان لبخندی تلخ زد و گفت:

- حواست کجاست؟ چند بار صدات زدم.

- تارا!

- نیست.

- چشمات!

- چشمام چی؟

- خیلی شبیه چشمای تاراست.

اردلان دوباره خنده‌ی تلخی کرد و گفت:

- طبیعی خب. برادر و خواهریم.

و بعد برای تغییر موضع گفت:

- پاشو، پاشو پسر خوب.

او را بلند کرد. امیر ایستاد و در عمق چشمان نافذِ اردلان خیره شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com