#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_207
- برو کنار.
و دوباره روی تخت نشست و با دو دست او را به عقب هل داد و گفت:
- من از کسی دستور نمیگیرم.
ناگهان پرستار دو پرستار دیگر را صدا زد.
- حمید، حامد؟ بیایین اینجا.
همان لحظه علی آمد و گفت:
- نیازی نیست. میتونی بری.
- چشم.
پرستار رفت و علی به امیر نزدیک شد و گفت:
- بیا جلوتر.
امیر جلوتر رفت و علی دستکش سفید را از کنار تخت برداشت و وارد دو دستش کرد و گفت:
- دهنت و باز کن.
- چرا؟
- سؤال نپرس. بعد میگم. باز کن.
امیر دهانش را باز کرد و علی شئ فلزی رنگ مشکی را که بسیار ریز و عدسی بود را داخل دهان او برد و به داخل آخرین دندان او قرار داد.
- آخ.
- این از این.
- شنودِ؟
- نه این ردیابه. ممکنه سراغ تو هم بیان. اینو به هیج وجه درش نیار. دست کاری هم نکن.
- من بخوام مسواک بزنم چی؟
- یه چند وقتی نزن.
romangram.com | @romangram_com