#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_205
- تو؟ تو از کجا میدونی؟
- اگه بذاری دکتر بهت آرامبخش بزنه. شب ساعت یک بیدار باش، بهت میگم.
- نه نه. داری گولم میزنی.
- الان دوست داری بری بغل امیر آره؟ نوازشت کنه، بوست کنه، آرومت کنه، اشکات و پاک کنه. مگه نه؟ من راستش و بهت میگم. من ولت میکنم و دکتر هم بهت آرامبخش میزنه باشه؟
- تو رو خدا. خودم میخوابم. ولی آرامبخش نه.
تارا ندانست که چه قدرتی او را سوق داد که حرف او را باور کند آن هم به خاطر یک نشان!
- باورم کردی؟
- آ... آره، ولی آرامبخش نه.
معین خیلی خونسرد رو به دکتر گفت:
- اون آرامبخش و بهش تزریق کن دکتر.
تارا مظلوم و گریان گفت:
- داداشی اردلانم به آرامبخش حساسه گفت هیچ وقت نمیذاره من آرامبخش استفاده کنم.
- اینجا حرف، حرفِ منه. اردلان هم نیست.
و بعد رو به دکتر گفت:
- تزریق کن.
تارا تقلا کرد. معین آستین او را کمی بالا برد و دکتر مشغول تزریق شد.
- نه نه. ولم کن. نامرد. نه... آخ. آی.
دکتر سرنگ را به او تزریق کرد. چشمان تارا خود به خود بسته شد.
دکتر گفت:
- دخترک مظلوم دلم براش سوخت. برای چی بهش نگفتی پلیسی؟
- هیس! چون دیوار موش داره. موش هم گوش داره.
romangram.com | @romangram_com