#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_204
- هیش.
دکتر کنار او روی صندلی نشست و در حال سرنگ آماده کردن بود که تارا بیشتر تقلا کرد با داد و گریه گفت:
- ولم کن. ولم کن. من آرامبخش نمیخوام ولم کن.
- میزنمتها! ساکت باش.
- نمیخوام. تو رو خدا ولم کن. بذار برم پیش امیرم. دلم براش تنگ شده. منو نکشین. بذارین برم پیشش. تو رو خدا. قسم میخورم به هیشکی چیزی نگم بذار برم.
- اگه دختر خوبی باشی و بذاری دکتر این سرنگ و بهت بزنه. من قول میدم تو رو ببرم پیش امیر.
- شما همهتون دروغگویین. دروغ میگی. ولم کن.
- دروغ نمیگم.
و بعد او را محکمتر نگه داشت و گفت:
- من خودم مراقبتم. نمیذارم هیچ اتفاقی برات بیاُفته.
- من باور نمیکنم ولم کن. از کِی تا حالا قاچاقچی به گروگان کمک کرده؟ دروغگو. تو یه حرومی. ولم کن.
- اگه یه بار دیگه جمله آخرت و تکرار کنی کتکت میزنم.
تارا لرزید، بدنش شروع به لرزش کرد و با لکنت گفت:
- ن... نزن. نزن. من می... ترسم. بذار برم.
- هیشش. آروم باش. نلرز. نگاهم کن.
تارا با چانهای لرزان و به همراه بغض به او خیره شد. معین یاد گذشته افتاد که یک بار اردلان به او گفته بود.
- تارا با اینکه بیست سالشه. ولی هنوز بچه است. دیروز به من گفت از اون عروسک بزرگا که اسمش شاسخین هست میخواد.
و بعد از فکر خارج شد و آرام و با لحن اطمینان خاطری رو به تارا گفت:
- قول میدم. از اون قولهای محکم که اردلان بهت میده و زیرش نمیزنه. یادته یه بار بهش گفتی که برات عروسک شاسخین بخره؟ بعدشم برات خرید. منم از همون قولها میدم. اگه بذاری دکتر بهت آرامبخش بزنه. قول میدم یه روز خودم تو رو ببرم پیش امیر. مگه بغلش و نمیخواستی؟
لرزش بدن تارا کم شد و او شوکه و متعجب گفت:
romangram.com | @romangram_com