#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_203
تارا حسرت زده با چشمانی اشکی و غمبار به او خیره شد. معین از فرصت به دست آمده استفاده کرد و سوزن را فوری از او گرفت و دو دست او را محکم نگه داشت که تارا به خود آمد و جیغ و داد کشید.
- ک*ث*ی*ف نامرد ع*و*ض*ی. ولم کن.
- هیشش. آروم باش. آروم.
- دست ک*ث*ی*فِت و به من نزن. ولم کن.
معین رو به دکتر گفت:
- دکتر؟ یه کاری بکن.
دکتر گفت:
- الان میرم آرامبخش میارم.
و فوری رفت. تارا تقلا کرد و داد کشید.
- ک*ث*ا*ف*ت نامرد ع*و*ض*ی لجن ولم کن.
معین او را محکم نگه داشت و روی تخت خواباند و گفت:
- آروم باش.
- ک*ث*ا*ف*ت نامرد. پسفطرت.
معین با خود گفت:
- خدا منو ببخش.
و سیلی محکمی بر صورت او زد و گفت:
- ساکت شو. فهمیدی؟ اینو زدم چون لازمت بود.
و بعد برای آن که او را بترساند ناچاراً به دروغ گفت:
- یه بار دیگه سر و صدا کنی کتکت میزنم.
همان لحظه دکتر با سرنگ آمد و تارا با گریه تقلا کرد و گفت:
- منو میزنی؟ دروغگوی نامرد. داداشی اردلانم میآد میزنتت میندازتت زندان.
romangram.com | @romangram_com