#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_202


- حواسم هست.

و بعد هر دو بلند شدند و جسم بی‌هوش تارا را تنها گذاشتند. دکتر به اتاق رفت و معین بخاری برقی را به اتاق تارا برد و دو پتو روی او قرار داد و به بیرون رفت و داخل اتاقش رفت و روی تختش ولو شد.

صبح شده بود. همگی بیدار شده بودند. معین و دکتر در حال خوردن صبحانه بودند. معین در حالی که آبمیوه پرتغالش را می‌نوشید رو به یکی از محافظ‌ها گفت:

- تو؟ به اون دختر سر زدی؟

- بله رییس. بیهوشه.

معین رو به دکتر گفت:

- چرا به هوش نمی‌آد.

دکتر لقمه را هضم کرد و گفت:

- معلوم نیست تو اون زیرزمین چه بلایی سرش اومده که! ولی الان‌ها دیگه باید به هوش بیاد.

- امیدوارم.

- همیشه امیدوار باش.

- هستم.

و سپس بعد از آن که صبحانه را خوردند دکتر و معین خواستند بروند که به تارا سر بزند. ناگهان صدای جیغ ظریفِ تارا به گوش رسید.

فوری و با عجله به اتاق او رفتند و دیدند که به هوش آمده و در میان هق هق گریه‌هایش نام امیر را صدا می‌زد. جیغ می‌زد. داد می‌کشید و به خود می‌زد. دکتر و معین خواستند نزدیکش بروند که تارا سوزن را به رگ دستش نزدیک کرد و با هق هق گریه گریست و با داد گفت:

- جلو نیا. نامرد ک*ث*ی*ف، ع*و*ض*ی.

و بعد جیغ و داد کشید.

- امیر. امیر. امیر. امیر.

معین خونسرد دو قدم را پر کرد و به او نزدیک شد که تارا داد کشید.

- به من دست بزنی رگ می‌زنم.

- اون سوزن رو بنداز. مگه نمی‌خوای امیر و ببینی؟ مگه دلت براش تنگ نشده؟ بغلش و نمی‌خوای؟


romangram.com | @romangram_com