#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_201

- نمی‌دونم. فعلاً که مسؤلیتش با منه. نمی‌ذارم اتفاقی براش بی‌اُفته.

- تو پسر خوبی هستی.

- ممنون. حالا حالش چطوره؟

- لرز کرده. ترس خورده. بیا آستینش و بزن بالا.

- من؟

- بله.

معین نزدیک رفت و آستین مانتوی او را بالا برد و دکتر به تارا سِرُم زد و سرنگ‌ها را به او تزریق کرد. وقتی که کارش تمام شد گفت:

- خوشگل و جذاب. سختی حیفشه.

و نگاهش به حلقه‌ی انگشتر در دست تارا قفل شد و رو به معین گفت:

- این دختر متأهله؟

- آره. شوهرش دکتر مغز و اعصاب و استخوانه، یه دختر پنج، شش ساله هم داره.

دکتر متعجب گفت:

- جدی؟

- آره.

- اصلاً بهش نمی‌خوره مادر باشه. خب بهتره از بحث خارج بشیم.

- اوهوم.

- این دختر رو بپوشونین. این اتاق و تا می‌تونین گرم نگه دارین. بدنش باید به طور مداوم گرم بمونه. در غیر این صورت ممکنه تشنّج کنه.

- فهمیدم. می‌رید خونه؟ بگم شما رو برسونن خونه؟

- نیازی نیست. فردا روز تعطیل منه. اینجا می‌مونم.

- پاشید برید اتاق همیشگی‌تون.

- اوکی. یه بخاری برقی بذارید تو این اتاق.

romangram.com | @romangram_com