#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_200


- خواهر سرگرد منشِ. درمانش کن. سلامتیش برام مهمه.

دکتر مشغول مداوای تارا شد و پس از آن که تارا را معاینه کرد نسخه‌ای نوشت و به دست معین داد و گفت:

- این‌ها رو تهیه کن تا ده دقیقه دیگه نیاز دارم.

- چی هست؟

- سِرُم و چند تا سرنگ.

- بسیار خب.

معین نسخه را از دکتر گرفت و به بیرون رفت و آن را دست محافظ داد و گفت:

- تا کمتر از ده دقیقه دیگه باید اینا رو تهیه کنی و برگردی.

- چشم رییس.

او رفت. معین پوزخندی زد و زیر لب گفت:

- ح*ر*و*م ز*ا*د*ه‌های لاش*خور.

سپس با صدای بلند رو به همه‌ی محافظ‌ها که چهار گوشه‌ی طبقه اول و دوم را پر کرده بودند و از محوطه مراقبت می‌کردند، گفت:

- اگه کسی خسته شده و خوابش می‌آد. می‌تونه بره استراحت کنه.

همان لحظه چند نفر پست‌شان را تغییر دادند و رفتند تا استراحت کنند.

چندی بعد محافظ با وسایل آمد و آن‌ها را به معین داد. معین وارد اتاق شد و به دکتر گفت:

- بفرما دکتر.

- مرسی.

- تو می‌دونستی این دختر بنده خدا رو می‌خواستن گروگان بگیرن؟

- نه. وقتی که تیمور گفت شاهین دستور داده یه دختری رو گروگان بگیرن نفهمیدم که با این دختر بودن. ولی وقتی که امروز قیصر آوردش دیدمش فهمیدم.

- می‌خوان باهاش چی‌کار کنن؟


romangram.com | @romangram_com