#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_199
- غلط کردیم رییس.
- ح*ر*و*م خورهای چلاغ.
و بعد سمت طبقه بالا حرکت کرد و گفت:
- یکیتون بره دکتر و بیاره. یکی هم با من بیاد بالا.
یکیشان همان لحظه از آنها دور شد. و دیگری همراه معین بالا رفت و وقتی به در اتاقی رسیدند معین گفت:
- در رو باز کن.
او در را باز کرد و داخل رفتند و معین رو به او دوباره گفت:
- از تو کمد یه ملافه بردار بذار رو تخت.
او همان کار را کرد و سپس معین تارای بیهوش را روی تخت خواباند و گفت:
- ببینم بهش دست درازی کردین من میدونم و شما، شیرفهم شد؟
- بله رییس.
- برو گمشو بیرون.
او فوری از دید او خارج شد و معین همانجا روی یکی از صندلیها نشست تا اینکه پسرک با دکتر آمد و گفت:
- رییس دکتر و آوردم.
- خیلی خب برو بیرون.
او بیرون رفت و دکتر که مردی میانسال بود با جعبه کمکهای اولیه نزدیک تخت شد و گفت:
- به به جناب سروان.
- هیسس. انقدر نگو جناب سروان. شک میکنن میفهمن.
- بسیار خب.
سپس دکتر اشاره به تارا کرد و گفت:
- این کیه؟
romangram.com | @romangram_com