#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_198


یکی‌شان فوری گفت:

- چشم رییس.

و بعد زیر لب به بغل دستیِ خود گفت:

- بریم بریم.

فوری از دید او خارج شدند و به طبقه پایین رفتند و در زیر زمین را باز کردند و با جسم بیهوش او برخوردند. هر دو ترسیدند و فوری رفتند تا به معین خبر دهند. وقتی به طبقه دوم رفتند یکی از آن‌ها با لرز گفت:

- ر... رییس؟

- چته؟

- اون دخ... دختره...

- دِ بنال.

- بیهوشه.

ناگهان معین سمت آن دو حمله ور شد و شروع به کتک زدن آن‌ها کرد.

- غلط کردیم رییس. شکر خوردیم. رحم کن.

آن‌قدر التماس کردند که معین بعد از ده دقیقه آن‌ها را رها کرد و سمت طبقه پایین رفت و داد کشید.

- زود پاشید تن لش‌تون و تکون بدین.

آن دو با دست و پای داغان بلند شدند و پشت سر معین حرکت کردند. وقتی به در زیرزمین رسیدند معین رو به یکی‌شان گفت:

- در رو باز کن.

او فوری در را باز کرد و معین فوری سمت تارا رفت نگران او را چند بار صدا زد.

- دختر؟

در دل از خدایش طلب بخشش کرد و سپس در حرکتی سریع و فوری از کمر او را در آغوش گرفت و از زیر زمین خارج کرد و رو به آن دو نفر در حالی که حرکت می‌کرد گفت:

- مگه نگفتم زنده و سالم نیازش دارم. هان؟


romangram.com | @romangram_com