#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_197
لرزشِ او بیشتر شد و چانهاش لرزید، کمک میخواست، تکیهگاهش را میخواست، نجات دهنده میخواست. تاریکی آفتِ جانِ او شده بود، کم کم بیرمق شد، بیحس شد، و با دوپا بر زمین افتاد و پلکهایش آرام آرام بسته شد. دیگر هیچ نفهمید.
در گذرگاه جهان، هر چیز جانا بگذرد.
تلخ و شیرین، عیش و محنت، زشت و زیبا، بگذرد.
و این سرنوشت بود که داشت زندگی را به کام اردلان، مصطفی، امیر و تارا تلخ میکرد. میگویند هر تاوانی را سختی است، پس اینها به تلافیِ کدامین گناه باید تاوان میدادند؟ به تاوان بی گناهیِشان؟ زندگی با همه خوب و بد میگذرد، تلخیها میآیند و میروند و در آخر این شادی و عشق است که همیشه ماندگار است.
گرچه سخت است و توانفرسا، جداییهای ما،
قسمت این است و باید ساخت اما، بگذرد.
آری سرنوشت است و قسمت! و باید با سرنوشت جنگید و آنچه که قسمت ماست را بپذیریم. هر چند سخت، به بقین روزی خواهد آمد که همهی آن سختیها و جداییها جبران خواهد شد. جبران!
روزگار وصل هم خواهد شد ای بیدار دل،
چون به خود آییم او هم دریغا بگذرد.
به دلت بگو تا کی بیقراری؟ تا کی آرزوی مرگ کنم؟ من که هر چه آرزوی مرگ میکنم نمیمیرم. آخر خدا نمیخواهد. آخر پس چرا عزیزانمان را به وصال میبرد و ما را نه؟ بیدار شو و این سرنوشتی که برایت رقم خورده را ببین و ورق بزن. همهی اینها یادت باشد. حتی اگر تمام گذشتهات را فراموش کنی. همه آنها در گوشهای از ذهنت خاطره سازی و هک شدهاند. روزی میآید که ما معنی همه این سختیها و شیرینیها را درک میکنیم. آری، روزها زود گذرند و میگذرند.
جاسوس پلیس که در جمع این باند بود و بر همه نفوذ داشت در طی سه ماه موفق شده بود نظر همه را به خود جلب کند و شاهین خانی او را سردسته کلیه محافظان قرار داده بود. نام او معین، و مسؤل چند اتاق شده بود. دو محافظی که قرار بود از تارا محافظت کنند طبقه دوم بودند و تارا را در زیرزمین رها کرده بودند.
معین روی مبل نشسته بود که دو محافظ تارا را دید و داد کشید.
- شما دو نفر اینجا چه غلطی میکنین؟ مگه نگفتم از اون دختره چهارچشمی مراقبت کنین؟
romangram.com | @romangram_com