#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_196


- ممنون. مرسی عباس آقا زحمت کشیدین.

- خواهش می‌کنم.

سپس اردلان ترگل را در آغوشش جا به جا کرد و گفت:

- با اجازه من دیگه برم.

- می‌اومدین داخل.

- نه مرسی. مزاحم نمی‌شم. فقط...

کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد.

- فقط اگه مشکلی پیش اومد یا تو محل مورد مشکوکی دیدین شماره‌ام و که دارین زنگ بزنین.

- حتماً.

- باز هم لطف کردی از ترگل مراقبت کردی.

- خواهش.

- یا حق.

- خداحافظ.

اردلان سمت ماشین خودش رفت و ترگل را که خواب بود را به عقب ماشین خواباند و کاپشن چرم صورتیِ عروسکیِ او را رویش نهاد و خود نیز سوار شد و به سمت خانه خودش راند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



در مخفی گاه شاهین خانی./تهران_میدان انقلاب.

21:30.2018.Zhanviye ( Zhouan )



تارا از ترس و تاریکی، لرزش خفیفی گرفت و شدت سردرد او بیشتر شد، گریه‌اش حتی یک لحظه هم بند نمی‌آمد، گریه‌های مظلومانه او دل هر سنگی را آب می‌کرد، با دو دستش دور شکمش را حلقه کرد و از سرمایِ زیرزمینِ تاریک به خود لرزید، دلش آغوشِ تنِ گرمِ امیر را می‌خواست، با پاهای لرزان سمت تک پنجره‌ی کوچکی که شش میله کوچک به آن متصل بودند رفت. ناگهان صدای وحشتناکی از طبقه بالا شنید. صدای شلیک گلوله!


romangram.com | @romangram_com