#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_195
- تارای من، ستاره کوچولوی من، تارا.
علی به او آرامبخش تزریق کرد و زنگ زد تا برانکارد بیاورند و او را به بیمارستان ارتش ببرند.
همزمان با آمدن دو پرستار مرد و برانکارد، اردلان و مصطفی هم آمدند. اردلان نگران گفت:
- چی شده؟
- حالش خوب نیست باید بستری بشه.
- برای چی؟ اون که فقط پیشونیاش آسیب دیده.
- داشت هذیون میگفت، رنگش پریده، سرگیجه و سردرد.
- حرفی از ترگل نزد؟
- نه.
سپس اردلان رو به مصطفی گفت:
- من باید برم دنبال ترگل. حواست به امیر باشه کار دست خودش نده.
علی گفت:
- دوری زنش اینطوریش کرده. شما باید کمکش کنید قوی بشه. تارا رو زود نجات بدین و برگردونین پیشش. من با حالتهاش آشنایی دارم. جنونی میشه بعد ممکنه یه بلایی سر خودش بیاره.
- حواسمون هست.
امیر را با برانکارد به بیمارستان ارتش انتقال دادند و مصطفی هم به کنار او رفت. علی هم وسایل را جمع نموده و به بیمارستان ارتش رفت. اردلان هم به محلهی امیر رفت تا ترگل را پیدا کند.
هر کسی به نوعی درگیر بود و نگران و آشفته بود.
نیروی انتظامی به خاطر باندهای بزرگی که بدون هیچ ردی از خود به جا نمیگذاشتند سر در گم بودند. و سخت در تلاش و کوشش بودند.
اردلان و مصطفی به خاطر تنها خواهرکشان ناراحت و غمگین بودند. اردلان حال خوبی نداشت و داغان بود. مصطفی دلش برای خواهری که عاشقانه آن را دوست داشت، تنگ بود. هر دو داغان بودند و هنوز هیچکاری جز موارد جزئی پیش نبرده بودند.
شاهین خانی با افرادش بزم بزرگی بر پا کرده بودند و شاد بودند. مواد قاچاق میکردند. دخترهای جوان را به عربها میفروختند، گوشیهای آمریکایی را قاچاقی از طریق مرز به ایران حمل میکردند. هر کسی را میخواستند میکشتند. این ح*ر*ا*م*ز*ا*د*ه ها رحم در کارشان نبود و تیر خلاصی را میزدند. شاهین و پدرش شاد بودند. مُروّت هم خوب چیزی است نه؟ ولی، اینها که مُروّت نداشتند.
اردلان به محلهی امیر رفت و از خانه همسایه سراغ ترگل را گرفت. ترگل آنجا خوابش برده بود. عباس آقا جسم کوچک و لاغر او را در آغوش گرفت و به بیرون برد و تحویل اردلان داد و گفت:
- دختر خیلی نازیه. خدا براتون حفظش کنه.
romangram.com | @romangram_com