#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_194
- آروم باش.
- چه طوری آروم باشم؟ تو بودی آروم میشدی؟
- امیر؟
- تارای من، گریه میکرد. اون میترسه. روحیهاش ظریفه.
علی در حال بخیه زدن گفت:
- میدونم. آروم باش.
- پارهی تنم الان تنهاست. اون تو بغل من آروم میشه، اون تو بغل من خوابش میبره.
علی پس از آن که بخیه زد، پیشانیاش را با پانسمان بست و گفت:
- خیلی درد داری؟
- مهم نیست. درد روحیم مهمه. من تارای خودم و میخوام.
به یاد خندههای تارا افتاد و زمزمه کرد.
- فدای خندههات کجایی؟
به یاد اشکهایش افتاد و زمزمه کرد.
- فدای اشکهای خانومم برم. نبینم گریه کنی.
به یاد چهرهی معصوم او افتاد که به او خیره شده بود. لحظهای او را تصور کرد و خواست بلند شود.
- آخ.
علی او را خواباند و گفت:
- حالت خوب نیست باید بستری بشی.
- تارا، تارای منو برگردونین.
- خیلی خب، آروم باش.
romangram.com | @romangram_com