#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_193

- تو این وضعیتی که می‌بینی حال روحی و جسمیم خرابه؟

علی پشیمان شد و گفت:

- منظوری نداشتم به دل نگیر. بی حسی موضعی بزنم یا بی حسی کامل؟

- بی حسی کامل.

علی در حالی که سرنگی را آماده می‌کرد گفت:

- خیلی عاشقشی که وضعت خرابه؟

- آره تمام زندگیمه.

- چرا هر کار می‌کنم آروم نمی‌شی؟

- من فقط با زنم آروم می‌شم.

سرنگ را تزریق کرد.

- آخ.

سرنگ را داخل جعبه انداخت و گفت:

- الان اثر می‌کنه.

- می‌سوزه. علی؟

- بله؟

- تارا از تاریکی می‌ترسه. اون فوبیای تاریکی داره.

بغض کرد و گفت:

- علی؟

- بله؟

- تارای من تو تاریکی حالش بد می‌شه.

گریه کرد این مرد قوی روزگار که هیچ وقت تا به امروز آخ هم نگفته بود. حتی در بدترین شرایط خود را وقف داده بود و سختی‌ها را به جان داده بود. حالا اشک‌هایش برای تنها شانس زندگی‌اش " تارا " ریخت. علی آهسته لب زد.

romangram.com | @romangram_com