#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_192


- قبلش حواسش نبود زد به میله کنار دیوار.

- همین و بگو.

و بعد رو به امیر گفت:

- دیونه‌ای؟

- آره.

و بعد پنبه آغشته به الکل را به پیشانی امیر زد.

- آخ.

و چندین بار تکرار کرد که امیر صدایش بلند شد و گفت:

- درد دارم. می‌فهمی؟ یه کم آرومتر.

- شرمنده. من مثه شما لطافت تو کارم نیست. کارم با خشم پیش می‌ره.

و باز الکل را به پیشانی او زد.

- آخ. نخواستم برو.

- آرامش خودت و حفظ کن. چند تا نفس عمیق بکش.

و بعد علی اردلان و مصطفی را فرستاد تا به کارشان برسند. بعد از آن که خون را بند آورد رو به امیر گفت:

- باید برا بخیه کردن. بی‌حسی تزریق کنم.

امیر چشمانش را بست و گفت:

- باشه. تحمل می‌کنم.

- چه‌قدرم تحمل کردی!

- طعنه می‌زنی؟

- دقیقاً.


romangram.com | @romangram_com