#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_191

- بله قربان؟

- شنیدم از یه دختر خوشت اومده و قصد خواستگاری داری؟ برو پی زندگیت.

- من که هنوز نگفتم قربان.

- وقتی دستور می‌دم مثه آدم اطاعت کن. برو خونه‌ات.

- ولی...

اردلان اخم تندی کرد، که ستفان اطاعت کرد و رفت. علی جعبه ابزار را باز کرد و یک صندلی را رو به روی امیر گذاشت و رویش نشست و گفت:

- ولش کنید.

اردلان و مصطفی او رها کردند. علی مشغول مداوای او شد و خون را از روی صورت او پاک کرد و گفت:

- باید دراز بکشی.

و بعد رو به اردلان گفت:

- لطفا مبل و بکش بیار اینجا و کمکش کن رو مبل بخوابه.

اردلان همان کار را کرد و بعد امیر را روی مبل خواباند و علی دوباره مشغول مداوای او شد و گفت:

- به کجا زدی؟

- دیوار.

- یه کوچولو شکاف برداشته پنج شش تا بخیه می‌خوره.

- مهم نیست.

و بعد علی از اردلان پرسید:

- سرش و کجا زده؟

- به دیوار.

- ولی شکاف برداشته. دیوار که باعث شکافتن نمی‌شه.

مصطفی گفت:

romangram.com | @romangram_com