#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_190


ستفان محمدی که مردی حدود چهل ساله بود گفت:

- این کار خطرناکیه ستفان عزیزی.

- ما الان خودمون تو منبع خطر هستیم و ساخته شدیم برای خطر کردن. درست نمی‌گم ستفان محمدی؟

- بله درسته.

همان لحظه علی با جعبه کمک‌های اولیه آمد و نزدبک شد و گفت:

- باز چی شده؟

وقتی چشمش به امیر خورد گفت:

- به به دکتر منجیِ عزیز. ای بابا. شما خانوادگی عادت دارین بزنین خودتون و ناکار کنین نه؟

امیر عصبی گفت:

- این چی می‌گه دیگه؟

اردلان رو به علی گفت:

- می‌بینی حال‌مون خوش نیست الان وقت شوخی نیست.

علی عطسه مصلحتی کرد و گفت:

- شرمنده. فقط خواستم از این حال و هوا بیایبن بیرون.

و بعد گفت:

- خیلی ببخشیدها خاک تو سر دوتاتون کنم. عرضه نداشتین خونش و بند بیارین.

- ای وای. حواس‌مون نبود.

- روزگاررر.

و بعد نزدیک آن‌ها شد. اردلان رو به ستفان عزیزی گفت:

- عزیزی؟


romangram.com | @romangram_com