#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_189
- جگرم داره میسوزه.
محکم تر کوبید.
- زنم و میخوام.
و پشت سر هم کوبید که اردلان و مصطفی او را به زور نگه داشتند و اردلان گفت:
- بس کن. بس کن.
از پیشانی او خون جهیدن گرفت و بر صورتش پاشیده شد.
- اردلان من تارام و از تو میخوام.
او را به زور روی صندلی نشاندند. مصطفی رو به یکی از سربازها گفت:
- برو دکتر و بیار.
سرباز اطاعت کرد و رفت. یکی از سروانها که در حال کار با کامپیوتر بود رو به اردلان گفت:
- قربان؟
- چی شده؟
- فریدون زینعلی اعتراف کرده بود که شاهین خانی چند تا مخفیگاه تو تهران داره.
- میدونم. ولی معلوم نیست کدوم مخفیگاه بردنش.
- اونا یه مخفیگاه اصلی هم دارن.
- کجاست؟
- نمیدونم قربان.
- هر جور شده بگردین پیدا کنین.
- اطاعت.
یکی از ستفانها که مردی جوان حدود بیست و هشت سال یا بیست و نه ساله بود. لباس شخصی پوشیده بود و میخواست برود منزل، گفت:
- من کسی رو ندارم که نگرانم بشه. فقط خواستم بگم من حاضرم به عنوان یه جاسوس برم تو باندشون نفوذ کنم و محل اختفای اصلی رو پیدا کنم.
romangram.com | @romangram_com