#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_188


- بی همه چیز نابودت می‌کنم.

صدای اردلان خشم او را دو برابر کرد.

- چته وحشی؟

- اردلان؟ زندگیم نیست. اردلان؟

- بیا اداره.

و بوق ممتد بود که به گوش می‌رسید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امیر به اداره رسیده بود و داد می‌کشید، هوار می‌کشید.

- اردلان من زنم و از تو می‌خوام.

او را به عقب هل داد و گفت:

- عشقم و بهم برگردون.

- چرا نمی‌فهمی بی‌شعور. تارا خواهر منه. من از تمام زندگیم می‌گذرم که نجاتش بدم.

- گریه می‌کرد. منو می‌خواست. می‌فهمی؟ من باید نجاتش بدم. اذیت شده.

- من نجاتش می‌دم. امیر گوش می‌کنی چی می‌گم؟

- همین امشب، همین الان. اردلان بلایی سرش بیاد. من نابودم. من می‌خوامش.

همان لحظه مصطفی با غم و با صدایی که به زور از قعر چاه در می‌آمد گفت:

- متاسفم. ولی ما محل اختفای اونا رو نمی‌دونیم. ما فقط یه رد از مدیوم داریم که معلوم نیست ما رو به اونا می‌رسونه یا نه!

امیر از درون شکست و خورد شد، سرش درد می‌کرد، تارایش در دست چند نامرد اسیر بود و او دستش کوتاه بود. اختیار از کف برید و سرش به دیوار کناری کوبید و داد کشید:

- تهدید کردن اگه اونا را به خواسته‌هاشون نرسونی می‌کشنش. نجاتش بده.

سرش را محکم تر کوبید.


romangram.com | @romangram_com