#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_187
امیر شوکه گفت:
- چرا چرت و پرت میگی مردک؟
- مثله اینکه باورت نشده.
مرد رو به مرد دیگری گفت:
- دهنش و باز کن.
تارا را به صندلی بسته بودند. او میلرزید. میترسید. حالش خوب نبود. گریه میکرد. آغوش امیر را میخواست. دلش برای دخترکش تنگ بود. دلش بیقرار بود.
دهانش را که باز کردند مرد رو به تارا گفت:
- بیا با شوهرت حرف بزن ولی وای به حالت حرف اضافه بزنی.
و گوشی را کنار گوش او گذاشت و تارا با لکنت نام او را صدا زد.
- ا... ا... امیر.
- جانم الهی من بمیرم برات.
تارا با گریه هق زد و گفت:
- اینجوری نگو. امیر تو رو خدا، نجاتم بده. اینجا تاریکه من میترسم. امیر میخوان منو بکشن. امیر در حالی که سمت اداره آگاهی اردلان میراند گفت:
- نجاتت میدم. نجاتت میدم. قسم میخورم.
مرد گوشی را از گوش تارا برداشت و خندهی مسخرهای کرد و گفت:
- هی بچه دکتر بخوای زرنگ بازی در بیاری. عشقت و میفرستم سینه قبرستون.
امیر عصبی داد کشید.
- میکشمت. ک*ث*ا*ف*تِ ع*و*ض*ی.
اتصال قطع شد. امیر عصبی گوشی را روی کابین ماشین پرت کرد و داد کشید.
- لعنتی. لعنتی. لعنتی.
همزمان گوشیاش زنگ خورد و بدون دیدن شماره جواب داد و داد کشید:
romangram.com | @romangram_com