#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_186
- به امیر خبر دادی؟
- ای وای، از بس یرم شلوغ بود وقت نشد.
- خبر بده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همان لحظه در خانه منجی، امیر تازه به خانه رسیده بود. خانه در سکوت بود. دلشورهاش بیشتر شد. امشب مثل همیشه تارا به پیشواز او نیامد، بوی هیچ غذایی در خانه نمیپیچید. دلهره تمام وجودش را گرفت. تمام اتاقها را گشت و تارا را صدا زد. فریاد زد. اما نبود که نبود. از خانه بیرون رفت و به خانه همسایه رفت و دم در خانهشان ایستاد و به عباس آقا گفت:
- تارا اینجاست؟
- نه.
- ترگل چی؟
- خانومم براش غذا ریخته داره شام میخوره.
- ممنون تو زحمت افتادی.
- خواهش میکنم.
- نمیدونی تارا کجاست؟
- نه.
امیر آشفته سرسری خداحافظی کرد و سمت ماشین رفت و سوار شد. دلش داشت پاره پاره میشد. تارایش که تنها جایی نمیرفت پس کجا رفته بی او؟
ماشین را روشن کرد که حرکت کند. همان لحظه گوشیاش زنگ خورد شماره ناشناس بود.
جواب داد.
- الو؟
- علیک السلام.
- شما؟
- گوش کن بچه دکتر. زنت پیش ماست، اگه زنده میخواهیش به برادر خانومت بگو ما رو به خواستههامون برسونه.
romangram.com | @romangram_com