#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_185

- ممنونم. بابت همه چیز. شب بخیر.

امیر لبخندی مردانه زد و از کنار او رفت و از بخش خارج شد و مستقیم به اتاق کار خود رفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همان لحظه در اداره آگاهی اردلان و مصطفی بعد از شنیدن خبر دل در دل نداشتند و آشفته بودند.

همگی سخت در تلاش بودند. که مصطفی بر آشفت و عصبی گفت:

- من می‌رم.

سرگرد آزاد گفت:

- همین حالا هم در حال حاضر یه جاسوس توشون داریم.

اردلان عصبی دندان به هم سایید و گفت:

- باید هر چه زودتر عملیات و شروع کنیم. جون تنها خواهرم تو خطره.

مصطفی سمت اردلان رفت و گفت:

- اجازه بده من برم. لطفاً.

- من از دستت نمی‌دم. نمی‌ذارم خطر کنی.

و بعد رو به ستفان گفت:

- ردیابی کردی؟ فهمیدی کجا می‌رن؟

- متأسفانه ردیاب از کار افتاده.

و بعد رو به مصطفی گفت:

- کار تعقیب به کجا رسید؟

- گم‌شون کردن.

- لعنتی. می‌کُشَم‌ِشون.

همان لحظه مصطفی رو به اردلان گفت:

romangram.com | @romangram_com