#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_182
- نمیخوام برو عقب.
- آروم باش. چیزی نشده که!
- چرا شده.
- اون سوزن و بنداز. باهم حرف میزنیم.
- اون پدر من نیست. بلای جونمه.
- اگه اون سوزن و بهم بدی. قول میدم مشکلت و حل میکنم.
- نمیتونی.
- آروم باش و سوزن و بنداز.
- اون مادرم و کشت. اون پدر من نیست. اون قاتل مادرمه. تمام بدنم از دستش کبوده. یه جای سالم تو بدنم نمونده.
- گریه نکن.
قدمی به جلو رفت و گفت:
- من دکترت هستم. به حرف من گوش کن
- به خدا یه قدم دیگه بیای جلو رگم و میزنم.
- کاریت ندارم که. هان؟
نگاهی به دست او کرد که از ترس میلرزید. سپس به آرامی دستش را بالا برد و گفت:
- ببین دستات میلرزن. خطرناکه بچه. بندازش. حیفه جوونیت نیست؟
- من دیگه خسته شدم.
بیشتر گریه کرد و سوزن را به رگ دستش نزدیک کرد و گفت:
- فکر کردی میتونی گولم بزنی و منو به پدرم تحویل بدی؟ من حاضرم بمیرم ولی پیش اون قاتل نرم.
امیر یک قدم جلو رفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com