#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_183
- داری اشتباه میکنی، اگه سوزن و بدی به من، من کمکت میکنم.
پسرک با گریه گفت:
- دروغ میگی من خودم و میکشم.
امیر یک قدم جلو رفت و گفت:
- دروغ نمیگم. پسر خوبی باش. بده به من.
و دستش را جلو برد و با لبخند گفت:
- بده پسر خوب.
پسرک با تردید سوزن را جلو برد و با گریه گفت:
- من هیچکس و ندارم تنهام. گفتی کمکم میکنی؟ دروغ نمیگی؟
- نه دروغ نمیگم. زود باش اون سوزن و بده من.
پسرک سوزن را بر روی زمین انداخت و خواست فرار کند که امیر او را گرفت و محکم و مردانه در آغوش گرفت و گفت:
- آفرین پسر خوب، آفرین.
و بعد او را رها کرد. که پسرک سرش گیج رفت و نزدیک بود پخش زمین گردد که امیر او را گرفت و پرستاران را صدا زد. سپس او را روی تخت خواباندند و به او سِرُم زدند. دو پرستار دست و پای او را محکم نگه داشته بودند. امیر در حالی که به او سرنگ تزریق میکرد گفت:
- تو یه دیونهای بچه.
- بگید ولم کنن.
- تو آروم باش ولت میکنن.
- ولم کنین.
- در دو صورت ولت میکنن یک آروم باشی دو زنجیرت میکنن رو تخت. کدومش و میخوای؟
- آروم میشم، آروم میشم.
- آفرین پسر خوب.
سرنگ را تزریق کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com