#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_181

امیر بلافاصله از جمعیت عبور کرد و گفت:

- برید. همه از اینجا برید.

و بعد رو به پرستار‌ها گفت:

- بیمارها رو ببرید سرجاشون. بقیه هم برن سر کارشون.

همان لحظه مردی میانسال داد کشید و رو به بیمار که پسری جوان بود گفت:

- یا با زبون خوش میای بریم یا خودم میام می‌کشمت. پسره‌ی نفهم.

امیر رو به او گفت:

- نسبت‌تون با بیمار چیه؟

- پدرشم.

امیر سری به نشانه تأسف تکان داد و گفت:

- بهتره برید بیرون اینجا بیمارستانِ نه قتلگاه آقای نامحترم.

- برو بابا دُکی جون.

امیر اخمی کرد و رو به پرستار گفت:

- برو حراست و خبر کن.

پرستار رفت و با حراست برگشت و آن مرد را با زور از آن جا بردند. امیر برگشت سمت بیمار که سوزن دستش بود. قدمی به جلو رفت که پسرک با گریه گفت:

- جلو نیا به خدا خودم و می‌کشم.

امیر با آرامش رو به او گفت:

- اون سوزن و بنداز زمین.

- برو عقب.

امیر قدمی جلو رفت و گفت:

- پسر خوبی باش و اون سوزن و بده من.

romangram.com | @romangram_com