#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_180
دخترک ایستاد امیر نزدیکش رفت و با لحنی جدی گفت:
- اون پسر نامزدته یا دوست پسر؟
مردمک چشمان دخترک از ترس لرزید. امیر که متوجه شده بود گفت:
- من میدونم دوست پسرته.
- من... من...
و بعد گریهاش گرفت و با التماس گفت:
- توروخدا دکتر به کسی نگید.
- نترس من که چیزی نگفتم. آروم باش خب؟
- اگه پدرم بفهمه منو میکشه.
امیر موشکافانه به او خیره شد و گفت:
- دوستش داری؟
- کی رو؟
- صدرا.
- آره. خیلی دوستش دارم.
- میتونی بری پیشش.
و بعد با قدمهای استوار سمت اتاق کار خود رفت.
اگر صدرا به آن دخترک ابراز علاقه نمیکرد. حتما آن دو را به مأمورین گشت ارشاد معرفی میکرد. زندگی مردم که ربطی به او نداشت. داشت؟
پشت میزش نشست، ناگهان یاد تارا افتاد و دوباره همان دلشورهی عجیب و غریب آفت به جان او انداخت گوشیاش را از روی میز برداشت که با تارا تماس بگیرد اما، همان لحظه اسمش در بیمارستان اکو شد. " آقای دکتر امیر منجی به بخش ". فوری از جای برخواست و از اتاق خارج شد و سمت بخش رفت و دید بخش شلوغ است از یکی از پرستاران پرسید:
- اینجا چه خبره؟
- آقای دکتر اومدین؟ یکی از بیماراتون میخواد خودش و بکشه.
romangram.com | @romangram_com