#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_179
- احمق.
و محکم دست او را فشرد و بانداژ را محکم بست که فریاد او بلند شد و امیر گفت:
- اگه احساسی به اون دختر داری یا ازش خوشت میآد بهتره همین الان ازش خواستگاری کنی. اگه نه بهش بگو بره دنبال زندگیِ خودش.
- من این کار رو نمیکنم.
- منم زنگ میزنم به پلیس بیاد هر دو نفرتون و ببرن آگاهی.
- دکتر؟
- تصمیم درست بگیر. فکر پیچوندن منو از ذهنت بیرون کن.
و بعد پرستاری را صدا زد و گفت که به او مسکن بزنند. از پش او رفت و در حال خارج شدن از بخش بود که صدای ظریف دخترانهای توجه او را جلب کرد و سمت صدا برگشت و با دختر کم سن و سالی که میخورد هجده تا بیست سال داشته باشد خیره شد و گفت:
- بله؟
- ببخشید حال نامزدم چطوره؟
- نامزد؟ کی هست؟
- صدرا، صدرا محمدی.
- آها همون پسر که دستش در رفته بود؟
- بله. حالش چطوره؟
- خوبه.
- میتونم برم ببینمش؟
- بله.
- ممنون. کی مرخص میشه؟
- فردا صبح.
دخترک خواست داخل بخش برود که امیر او را صدا زد و گفت:
- صبر کن.
romangram.com | @romangram_com