#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_178


همان لحظه پرستار با وسایل‌های لازم آمد و گفت:

- دکتر من می‌تونم برم؟

- برو.

پرستار رفت و بعد امیر دو میله بلند برداشت و دو قسمت دست او گذاشت و گفت:

- تکون نده.

و بعد شروع به بانداژ بستن روی دست او کرد و به پسر که با دست دیگرش اشک‌هایش را پاک می‌کرد نگاه کرد و گفت:

- با گریه کردن دردت خوب نمی‌شه.

- می‌شه آروم‌تر لطفا؟

هم‌زمان امیر بانداژ را محکم‌تر دور دست او حلقه کرد.

- آخ.

- آزمایشت چیز دیگه‌ای می‌گه!

- آخ. چی؟

- راستشو بگو کی دستت و پیچونده؟

- یه نفر.

- وقتی داشتی به پرستار دروغ می‌گفتی فکر نکردی جواب آزمایشت دروغت و افشا می‌کنه؟

- آخ. آخ. آخ.

- هیشش. آروم باش.

- آخ.

- جواب بده.

- نه.


romangram.com | @romangram_com