#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_177
پسرکِ بیمار با طعنه گفت:
- شما مگه تجربه داری؟
همان لحظه دست او را پیچاند که فریاد و نالههای او کل بخش را پر کرد.
- آخ.
- تموم شد.
- نامردی نداشتیم!
- من نامرد نیستم پسرجون. ولی اگه تو بخوای به کارت ادامه بدی یه نامردی. من یه دکترم طبیعیه که اینجور چیزها رو بدونم. فهمیدی؟
- آ... آره. آی آی.
شروع به گریه کرد و گفت:
- معذرت میخوام. تو رو خدا آرومتر.
- خیلی خب آروم باش.
- آی.
سپس به گریههایش افزود. امیر پرستاری را صدا زد و گفت:
- پرستار وسایل مورد نیاز و بیار.
پرستار رفت تا وسایل را بیاورد و بعد امیر رو به بیمار گفت:
- خب صدرا رو تخت دراز بکش و دستت و صاف بذار روی تخت.
بیمار که صدرا نام داشت از درد دست به خود میپیچید. امیر او را روی تخت خواباند و گفت:
- تو به پرستار گفتی که دستت خورده به میلههای پارک!
- آره.
و در حالی که دست صدرا را صاف روی تخت قرار میداد گفت:
- انقد داد و فریاد نکن. کلی بیمار اینجا هست میترسن.
romangram.com | @romangram_com