#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_175
- بله؟
- ببخشید من دنبال پلاک چهارده میگردم. تا این کوچه پلاک دوازده فقط هست.
یک متر با فاصله از او ماشین ونِ مشکی رنگی قرار داشت. تارا برای آن که راهنمایی کند سه قدم به جلو رفت و سرش را به سمت چپ خیابان متمایل کرد و تا خواست حرفی بزند دست مرد او را سمت ماشین ون کشاند تارا جیغ کشید و تا خواست جیغ دوم را بزند. دست مرد روی دهان او قرار گرفت و او را به داخل ماشین هل داد و شخصی دیگر اسلحه را روی شقیقه او گذاشت و با صدای کلفت مردانهاش، خشن گفت:
- جیغ بزنی یه تیر تو مغزت خالی میکنم. افتاد؟
تارا از استرس و ترس با سر کلمه " بله " را ادا کرد. از ترس به خود میلرزید و تمام وجودش را استرس فرا گرفته بود. نمیدانست اینها چه کسانی هستند و چه خصومت یا دشمنی با او دارند؟ کلی معما درون سرش نامعادله و بیجواب میچرخید. که با حرف بعدی مرد ترسش دو برابر شد.
- چشماش و ببند.
مردی که در سمت چپ او نشسته بود چشمانش را بست.
یک مرد در سمت چپ او و مرد دیگر در سمت راست او و یک نفر کنار راننده نشسته بود.
او فوبیای تاریکی داشت و این او را به جنون میرساند. چگونه باید به این ح*ر*ا*م*ز*ا*د*ه ها میفهماند که فوبیا دارد؟ اصلاً مگر برایشان مهم بود. بیصدا هق زد و گریست.
راننده با دستور فردی که جلو نشسته بود حرکت کرد.
فروشندهای که داخل سوپری بود دیده بود و به آگاهی خبر داده بود.
مأمورین محافظ تارا هم متوجه شده بودند و از دور آنها را تعقیب میکردند.
یکی از مأمورین به مرکز اطلاع رسانی کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیر در بخش بیمارستان کنار تخت در حالی که داشت دست پسری جوان را معالجه میکرد. دلش شور عجیبی میزد. حسی غریبی داشت که تا به الآن آن را تجربه نکرده بود. برایش گنگ بود در فکر بود که با داد بیمار به خود آمد.
- آخ. دکتر؟
- بله؟
- حواستون کجاست؟
امیر به خود آمد و به مداوای پسرک پرداخت و گفت:
- دستت در رفته بچه جون.
- من بچه نیستم.
romangram.com | @romangram_com