#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_174


- نه عزیزم. فعلاً سرم خلوته. چیزی شده؟

- می‌خواستم برم خرید.

- چی می‌خوای بگو می‌خوام بیام بخرم!

- نه.

- چرا؟

- آخه برا شام نیاز دارم.

- چی می‌خوای درست کنی؟

- میای خونه می‌بینی دیگه. اجازه می‌دی برم؟

- باشه عزیزم. مراقب خودت باش.

- چشم.

- فدای چشمای قشنگت.

- اوهوم. تا شب بای.

- بای عزیزم. می‌بوسمت.

پس از قطع تلفن، بیمار بعدی وارد اتاق امیر شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تارا لباس پوشید و مقداری پول برداشت و از خانه خارج شد و سمت سوپری حرکت کرد.

مأمورین نیروی انتظامی دورادور با لباس مبدل مراقب او بودند.

رسید به سوپر مارکت و می‌خواست وارد شود که مردی با لباس سفید چرکی و شلوار زرد و صورتی سبزه که چهارشانه بود او را صدا زد.

- ببخشید خانوم؟

تارا بدون آن که به او نگاه کند گفت:


romangram.com | @romangram_com