#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_173

اردلان همان جا نشست تا اینکه مصطفی به هوش آمد و اردلان رفت نزدیکش و گفت:

- مصطفی حالت خوبه؟

مصطفی روی مبل نشست و گفت:

- خوبم.

- زنداداش نگرانت بود. زنگ زد به گوشیم حالت و پرسید. یه زنگ بزن از نگرانی درش بیار.

- مرسی.

مصطفی گوشی‌اش را برداشت و با تماس‌های بی‌پاسخِ سارا مواجه شد. به او زنگ زد و پس از کمی صحبت و دلداری به او، از نگرانی خارجش کرد. اردلان که خیالش از حال او باخبر شد اتاق او را ترک کرد و به اتاق خود رفت.

لباس نظامی را از تن خارج کرد و کت را برداشت پوشید و از اتاق و سپس از آگاهی خارج شد و سمت ماشینش رفت. سوار شد و به راه خانه راند.



اینجا شب است.

تاریکی مطلق.

و تنها درخشندگیِ ماه است.

که به تاریکی نور می‌بخشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز بعد.

ساعت نزدیک به پنج عصر بود و تارا برای شام می‌خواست املت با سالاد درست کند به خاطر همان نیاز به وسایلی داشت. ترگل در خانه همسایه بود و پیش دختر عباس آقا که با او هم کلاسی بود داشت بازی می‌کرد. تارا با امیر تماس گرفت تا به او اطلاع دهد.

کنار اوپن ایستاده بود و داشت با تلفن بی‌سیم با امیر تماس می‌گرفت. امیر در حالی که داشت مریض را به بیرون از اتاقش راهنمایی می‌کرد سمت میز کار رفته و گوشی همراه را برداشت و جواب داد. و در آن حال پشت میز روی صندلی نشست.

- جونم عزیزدلم؟

- سلام. خسته نباشی.

- سلام به روی ماهت. مرسی عزیزم.

- مریض داری؟

romangram.com | @romangram_com