#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_172
- ممنون.
- چه خبر؟ سپاس خوبه؟
- سلامتی. سپاس هم خوبه. سودا و بچههاتون خوبن؟
- اونا هم خوبن. جانم کاری داشتی؟
- راستش بله.
- بفرما در خدمتم.
- من نیم ساعته دارم به گوشی مصطفی زنگ میزنم جواب نمیده. پیش شماست؟
- نه. تو اتاقشه. چهطور؟
- آخه نگرانشم.
- چند لحظه گوشی رو نگه دارین.
- باشه.
اردلان فوری پرونده را بست و از اتاق خود خارج شد و به اتاق مصطفی رفت و او را هم چنان خواب دید روی مبل نشست و در حالی که نگاه خیرهاش به مصطفی بود به سارا گفت:
- الو؟ زنداداش؟
- بله؟
- راستش...
- چی شده؟
- نگران نشو. مصطفی یه کم حالش خوب نیست به خاطر همون خوابیده.
- وای خدا. چیزی شده؟ تو رو خدا بگین.
- گفتم دیگه چیزی نیست. نگران نشو. میآد خونه میبینیش دیگه.
سارا با اینکه هنوز خیالش از بابت مصطفی ناراحت بود اما، با آن حال از اردلان تشکر کرد و خداحافظی کرد.
romangram.com | @romangram_com