#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_171

اردلان دست مصطفی را فشرد و ناراحت گفت:

- بابت امروز شرمنده. من فقط نمی‌خوام از دستت بدم. حالا که باهام حرف نمی‌زنی می‌رم. خوب بخوابی.

دست او را رها کرد و از جایش بلند شد و از اتاق کار مصطفی رفت و سپس علی رو به مصطفی گفت:

- بفرما حالا خیالت راحت شد؟

- من نمی‌خواستم ناراحت بشه.

- رو مبل دراز بکش.

مصطفی روی مبل دراز کشید و گفت:

- ساعت چنده؟

- 18:00 چه‌طور؟

- پوف. هیچی.

علی سرنگ را به او تزریق کرد و گفت:

- امیدوارم وقتی از خواب بلند می‌شی پشیمون شده باشی.

- امیدوار نباش.

- هستم.

پلک‌های مصطفی بسته شد و به خواب فرو رفت.



## یک ساعت بعد. ##

اردلان در اتاق کار خود نشسته بود و داشت روی پرونده‌ی شاهین خانی کار می‌کرد که گوشی او زنگ خورد. جواب داد.

- الو؟

- سلام آقا اردلان خوبید؟

- سلام سارا خانوم ممنون. شما خوبی؟

romangram.com | @romangram_com