#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_170


- خودتی. خیلی خب تکون نخور. آروم باش.

- اوف.

علی الکل را خواست به دست او بریزد که هم‌زمان در اتاق باز شد و اردلان وارد شد و گفت:

- این صدای چی بود؟

ناگهان نگاهش به دست مصطفی بر خورد و نگران جلو رفت و گفت:

- چی شده علی؟

- هیچی زده خودش و ناکار کرده.

و الکل را به دست او پاشید مصطفی خواست دست علی را بگیرد که اردلان دست مصطفی را نگه داشت و علی هم از این فرصت استفاده کرد الکل بیشتری ریخت و خون را بند آورد و ناسزاهایی که مصطفی از درد می‌گفت را گوش نکرد و گفت:

- خفه شو دیگه.

- یه کم لطیف‌تر. من آدمم.

- منم نگفتم بلا نسبت حیونی. بعد من با چیزی به نام لطافت آشنایی ندارم.

مصطفی سکوت کرد تا اینکه بالاخره علی کارش تمام شد و دست او را پانسمان کرد و در آخر گره پانسمان را محکم کشید.

- آخ.

- تموم شد.

و بعد دست خود را با الکل تمیز کرد و پرستار را مرخص کرد و سرباز داخل آمد و شیشه خورده و تیکه‌های شکسته‌ی گلدان را جمع کرد و رفت. وقتی هر سه تنها شدند. مصطفی گفت:

- مسکنه؟

- نه خواب آور.

- برو بابا.

- تو الان اعصابت داغونه. درد هم داری. دو ساعت خواب برات لازمه. آروم می‌شی.

- ممنون.


romangram.com | @romangram_com